مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
98
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ميدادند ، از شومى او شمع فرو مىنشست . اما عروس ، دست به آسمان برداشته ، گفت : خداوندا اين جوان را شوهر من گردان و مرا ازين عفريت وارهان و مشّاطگان نيز بپاس خاطر حسن بدر الدين در آرايش دختر همىكوشيدند تا اينكه زمانى بگذشت و كسانى كه كه به خانه اندر بودند ، بيرون رفتند و هيچكس جز عروس و احدب و حسن بدر الدين برجا نماند . آنگاه احدب پيش حسن آمده ، گفت : يا سيدى ، امشب ما را باحسان خويش بنواختى و شرمسار ساختى . اكنون هنگام بازگشت است . پيش از آنكه رانده شوى ، بخانهء خويش بازگرد . حسن برخاسته ، از خانه بيرون رفت . در حال ، عفريت پديد شد و با حسن گفت : در همين مقام بايست چون احدب از خانه بيرون آيد و به آب خانه شود ، تو بحجله بازگرد و به عروس بگو كه شوهر تو منم و ملك ، اين كيد از بهر آن كرده كه مبادا بر تو چشم بدرسد و اين غلام . احدب از غلامان ماست . آنگاه نقاب از روى عروس بركش و از كس باك مدار . حسن با عفريت در سخن بود كه احدب از خانه بدر آمد و به آب خانه شد . عفريت به صورت موشى از كنار حوض بيرون آمد . احدب گفت : بدينجا چرا آمدى ؟ در حال ، موش ، بزرگ گشته ، گربهء شد . و بزرگ همى شد تا به صورت سگ برآمد و مانند سگ صدا كرد . احدب بترسيد و فرياد زد . عفريت گفت : اى ميشوم ، خاموش باش . در حال ، عفريت ، گوره خرى شد و مانند خر ، آواز بعرعر بلند كرد . احدب هراسان گشت و هميلرزيد . تا اينكه عفريت به صورت گاوميشى برآمد و جاى بر احدب تنگ كرد و مانند آدميان زبان بسخن گشوده ، گفت : اى پستترين غلامان ، مگر جهان بر تو تنگ آمد و جز اين دختر ، زنى نيافتى كه كابين كنى ؟ احدب از مشاهدهء اينحالت بدهشت اندر شد و با جامههاى دامادى در ميان آبخانه افتاد و ياراى سخن گفتنش نماند . عفريت گفت : جواب ده و گرنه كشته ميشوى . احدب گفت : مرا گناهى نيست . بلكه گناه از آن است كه مرا چنين كار فرموده و من نميدانستم كه اين دختر ، آشناى گاوميش بوده . اكنون كه دانستم ، توبه كردم . عفريت گفت : سوگند يادكن كه تا آفتاب برنيايد ، از اينجا بدر نشوى .